خفن

رام کردن برده!

Posted on: مه 12, 2010

اسم من سمانست من با برادرم زندگی میکردم که 25 سالش بود . پدر مادرمون 1 سال پیش تو تصادف فوت کرده بودند . من خیلی به اونها وابسته بودم و زیاد حرف برادرم رو گوش نمیدادم . همش میخواست رییس بازی در بیاره . داستان از آنجا شروع شد كه برادرم عازم سفر شد و من را كه در آن زمان 15 ساله بودم به خانه دايي بزرگم فرستاد تا براي دو هفته آنجا باشم من كه از خوشحالي در پوست خودم نمي‌گنجيدم زيرا كه بيشتر مي‌توانستم آزاد باشم و از درس هم خبری نبود ( آخه تابستون بود ) . داداشم همش مواظب کارای من بود. اما در اينجا يك مقدار در مورد خانواده داييم بگم : دايي حسينم 15 سال بود كه با شهلا ازدواج كرده بود ولي در اين مدت بچه دار نشده بود ولي با اين حال علاقه زيادي بهم داشتند. دايي حسين حسابدار يك شركت بزرگ بود و مشغله زيادي داشت و اكثرا دير به خانه ميامد و شهلا (زن دائيم) كه در آن زمان نزديك37 سال داشت بسيار جوانتر از سنش مانده بود. شهلا بيشتر اوقات روز را به ورزش و تفريح با دوستانش مي‌پرداخت او داراي چهره‌اي جذاب همراه با جذبه خاصي بود.البته ناگفته نماند كه شهلا رابطه سردي با بچه ها داشت و از بچه خوشش نمي آمد و اين شايد بخاطر نازا بودن خودش بود.
بالاخره روز موعود فرارسيد و برادر من به مسافرت رفت و من به خانه دائي حسين رفتم. بعلت اينكه تابستان بود و مدارس تعطيل من دائم در خانه بودم و با آتاري بازي مي كردم. شهلا يا در خانه مشغول كارهاي شخصيش بود يا به ورزش و تفريح با دوستانش در خارج از منزل مي پرداخت. در واقع هيچ توجهي به من نداشت و اگر اصرار و خواهش داییم نبود حتي قبول به نگهداري من نمي‌كرد.
شهلا هيكل بسيار زيبايي داشت البته من بيشتر روي پاهاي او زوم مي‌كردم. يكروز صبح كه شهلا براي ورزش بيرون رفته بود من در خانه تنها بودم كه يهو به فكر افتادم كه يه سري به اتاق شهلا بزنم. خيالم راحت بود كه تا نزديك ظهر شهلا به خانه نمياد پس رفتم تو اتاقش اولين چيزي كه نظرم جلب كرد كمد لباساش بود پس در كمد واكردم كمد پر از لباسهاي جور واجور و توری . داشتم لبساش رو نگاه می کردم ( آخه داداشم اجازه نمی داد از اون مدل لباسا بپوشم )كه ناگهان در اتاق باز شد برگشتم ديدم شهلا جلوي در ايستاده و بهت زده منو نگاه مي‌كنه يكدفعه سرم داد كشيد كه داري چه غلطي مي‌كني؟ من كه لال شده بودم تا اومدم دهنمو باز كنم شهلا محكم زد تو گوشم تا اومدم به خودم بيام دومين سيلي رو هم زد در همين حال منو هول داد زمين و كفشهاي كتاني را از پاهاش در آورد گرفت جلوي صورت من و گفت بو كن.   بوي بسيار مشمئز كننده‌اي بود آنقدر بد بود كه نمي‌تونستم تحمل كنم سپس سرمو كشيدم عقب شهلا كه از اين كار عصباني تر شده بود با پا زد تو سرم و گفت حاليت مي‌كنم بعد يك جفت جوراب ساق بلندشو از تو دراول برداشت به طرف من اومد منو به پشت خوابانددستامو از پشت با جوراب محكم بست بعد با جورابهاي ديگه پاهامو به يك طرف ميز آرايش بست بعد شهلا يك صندلي گذاشت روي سينه‌ام ونشت روي آن من ديگه نمي تونستم تكون بخورم بعد لنگه كفش ديگرش هم درآورد و پاهاي بد بوشو گذاشت روي صورتم مرتب مي‌گفت خوب ! كيف مي‌كني! من كه تا اون موقع شوكه بودم تازه فهميدم چه بلايي داره سرم مياد پس شروع كردم به التماس و سرم رو دائم تكون ميدادم شهلا چند تا سيلي باپاهاش به صورتم زد گفت مثل بچه آدم پاهامو بو كن وگرنه بيشتر كتكت ميزنم اما بوي پاهايي كه چند ساعت داخل كتاني در حال ورزش باشه خيلي آزار دهنده است و من فكر ميكردم حرفهاي شهلا فقط در حد تهديد است. پس از گذشت 10 دقيقه من همچنان مقاومت ميكردم شهلا كه عصباني‌تر شده بود از روي سينه‌ام بلند شد گفت خودت خواستي بعد كفشاشو دوباره پاش كرد و پاهاي منو باز كرد و موهاي سرمو گرفت منو بلند كرد و دونبالش كشيد من ترسيده بودم و مدام التماس ميكردم كه منو ببخشه ولي اون توجهي نميكرد. منو همراه خودش به انباري طبقه پائين خونه برد و دستامو از پشتم باز كرد در همين موقع يكدفعه از دستش در رفتم و به سمت در انباري دويدم ولي انقدر ترسيده بودم كه برآمدگي جلوي در را نديدم و محكم به زمين خوردم تا اومدم بلندشم ديدم يه چيزي محكم خورد تو سرم تا برگشتم ديدم شهلا يك لگد ديگه گذاشت تو صورتم خون از دماغ و دهنم راه افتاد من كه گيج شده بودم يكدفعه متوجه شدم كه دستها محكم به يه ميخ طويله كه به ديوار انباري وصل بود بسته شده و پاهام نيز باز از هم به دو طرف يك ميز بسته شده در همين حال يك سيلي منو به خودم آورد نگاه كردم ديدم كه شهلا با چشماي پر از خشم جلوي من ايستاده بود. گفت مي‌خواستي از دست من فرار كني كاري مي‌كنم كه از كردت پشيمون بشي پوست سرتو ميكنم . بعد لباسامو از تنم درآورد بعد رفت بالا و بلافاصله با يك كمربند زنانه باريك برگشت و بدون گفتن چيزي شروع به شلاق زدن من كرد من كه از درد به خودم مي‌پيچيدم فرياد ميزدم بعد از 15 دقيقه شهلا زدن را متوقف كرد بمن گفت حالا چي ميگي باز نافرماني ميكني؟ گفتم نه غلط كردم هر كاري بخواي مي‌كنم بعد شهلا يكي از كفشهاي در آورد جلوي من  صورتم گرفت گفت بو كن من با ولع شروع به بو كردن كردم سپس جورابشو در آورد و اونو چپوند تو دهنم و گفت چون فرار كردي بازم بايد تنبيه بشي دوباره كفششو پا كرد منم در حاليكه  گريه ميكردم با چشم بهش التماس ميكردم ولي اون پوزخندي زد كمربند برداشت دوباره در حدود 20 دقيقه منو زد تا اينكه از حال رفتم. بعد از اينكه بحال اومدم در انباري تنها بودم فكر كنم چند ساعتي گذشته بود و تمام بدنم درد ميكرد تا ايكه در انباري باز شد و شهلا وارد شد جورابشو از دهانم بيرون كشيد و سيلي محكمي به گوشم زد و گفت از اين لحظه تا موقعي كه در خونه هستي من هر دستوري كه ميدم بايد اطاعت كني فهميدي؟ گفتم بله. گفت به من بگو خانم گفتم بله خانم. گفت در صورت هر نافرماني بشدت تنبيه ميشي و منبعد تمام كارهاي منزل را انجام ميدي. بعد منو باز كرد و گفت برم حمام سريع خودمو بشورم برگردم پيشش من همين كارو كردم و سريع رفتم به اتاقش بعدالظهر شده بود و من كه از صبح چيزي نخورده بودم خيلي گشنه‌ام بود در اتاق را زدم شهلا گفت بيا تو رفتم تو شهلا داشت مجله مي‌خوند و هنوز كتانيها پايش بود بعد گفت كفشهايم را در بيار من جلوي صندلي او زانو زدم و كفشهايش را در آوردم. گفت كه آنها را بو كنم چند دقيقه‌اي اينكارو كردم بعد دستور داد زير پاهايش بخوابم اين كارو كردم پس پاهاشو روي صورتم گذاشت بوي بسيار بدي داشت بعد اجازه بوسيدن و ليسيدن آنها را داد حدود يك ساعت مشغول اينكار تا پاهاي خانم تميز شد بعد دستور داد تا به كارهاي خانه برسم قبل از رفتن گفتم خانم من غذا نخوردم اگه اجازه بديد يه چيزي بخورم شهلا يك سيلي تو گوشم زد گفت هر وقت لازم بود غذا بخوري صدات ميكنم ! برو سر كارت. چند ساعتي كارهاي خانه را انجام دادم ساعت حدود 6 بود كه منو صدا كرد رفتم پيشش گفت كه وقت غذا خوردن منه بعد دستور داد كه برم تو حمام من تعجب كردم ولي جرات سوال كردن نداشتم رفتم تو حمام ديدم يك ظرف غذا در بسته با يه ليوان پر از يك مايع زرد رنگ كف كرده وجود دارد خانم وارد حمام شد و گفت در ظرف بردار من اطلاعت كردم درو كه برداشتم چيزي رو كه ميديدم باور نمي‌كردم اونجا يك بشقاب پر از ((ان)) بود من شوكه شده بودم كه خانم با لگد به من زد گفت ميدونم اينها فضولات اربابته كه بهترين غذا براي يك نوكر مي‌باشد. بعد دستور داد تا شاش و انشو بخورم. من همين طور بربر به ظرف غذا نگاه مي‌كردم دوباره شهلا به من تشر زد ولي من همچنان از دستورش اطاعت نكردم. شهلا سرم فرياد كشيد بخور وگرنه بشدت  تنبيه مي‌شي من كه حالا ديگه پي شلاق را به تن خريده بودم به پاهاي شهلا افتادم و شروع به التماس كردم كه از من اينكار را نخواد ولي اون با لگد منو زد و گفت كه بايد آنها را بخورم ولي من مكث كردم سپس شهلا گفت اينطوري نمي‌شه ظاهرا تو هنوز موقعيت خودتو نفهميدي بعد موهامو گرفت كشانكشان منو به انباري برد دوباره مثل صبح منو بست و رفت. پس از چند لحظه برگشت در حاليكه تعدادي بند در دستش بود من كه منتظر شلاق بودم تعجب كردم بعد بجاي پيرهنم شلوارمو درآورد و شورتمم در آورد من كه از خجالت سرخ شده بودم همچنان به شهلا التماس مي‌كردم سپس با لحن خشني گفت خفشو نوكر حالا بهت ياد ميدم تا چطور تمام دستورات اربابتو اطاعت كني بايد يادبگيري كه ان منو مثل شكلات بخوري و شاشمو بجاي آب. بعد يه تف تو صورتم كرد گفت آشغال كثافت رامت مي‌كنم. نميدونستم مي‌خواد چيكار كنه يكدفعه اومد جلوم ايستاد و با لگد محكم زد زير شكمم از درد سياه شدم و فريادم بلند شد و دوباره دوباره اينكار رو كرد تا از حال رفتم با آبي كه به صورتم ريخت بيدار شدم و شهلا دوباره لگد زدن به شکمم را از سر گرفت كهنه‌اي كه داخل دهنم بود تا صداي در نياد را از درد مي‌جويدم من دوباره از حال رفتم و شهلا به صورتم آب پاشيد تا دوباره به حال آمدم آنوقت كهنه را از دهنم بيرون آورد و گفت در چه حالي؟ من در حالي كه اشك امانم نمي‌داد گفتم خانم انتو ميخورم هر كاري بخواي ميكنم هر چي بخواي مي‌خورم منو ببخش ديگه نزن و … كه دوباره كهنه رو تو دهنم چپاند و گفت من تشخيص مي‌دم كه كي بايد تنبيهتو تموم كنم هنوز برات كافي نيست مي‌خوام اين دفعه آخري باشه كه از من نافرماني مي‌كني. من شروع كردم به زاري ولي شهلا دو تا چك تو گوشم زد و گفت هركي خربرزه مي‌خوره پاي لرزشم مي‌شينه. بعد بندهارو برداشت و دور سینه هام محكم بست و از انتهاي اون شروع كرد به كشيدن آن بطوري كه سینه هام داشت كش مي‌اومد من فرياد ميزدم اما صدام در نمي‌آمد شهلا به زجه‌هاي من مي‌خنديد بعد از لحظاتي يك تيكه آهن چند كيلويي كه گوشه انباري افتاده بود به انتهاي بند بست و آنرا روي هوا رها كرد تا سینه¬های من تحت كشش قرار گيرد و منو به اين حال ول كرد و رفت فكر كنم يكساعت بعد برگشت و منو باز كرد و دستامو از پشت بست و گفت كه ميدوني بايد چه كار كني يا نه من كه در مقابل شهلا زانو زده بودم در حاليكه پاهاشو ليس مي زدم گفتم بله خانم  و بلافاصله بدنبال خانم به حمام رفتيم من كه دستام از پشت بسته بود با ولع هرچه تمام شروع بخوردن مدفوع  شهلا كردم در همين حال شهلا پاشو روي سرم و صورتمو كرد توي انها اما من از ترسم سريع داشتم ميخوردم پس از تمام شدن آنها با دستور خانم ته ظرف رو ليسيدم و بعد ادرار شهلا رو هم خوردم. بعد شهلا دستامو باز كرد و اجازه داد تا خودمو تميز كنم بعد ليست كارهايي كه هر روز بايد انجام بدم بهم داد و منو آزاد گذاشت من كه ديگر تواني نداشتم فقط رفتم يه گوشه و خوابيدم. فردا صبح با دستور شهلا پس از رفتن دائيم وارد اتاقش شدم و او شاشيد تو دهنم بعد پس از خوردن صبحانه طبق معمول از خانه رفت بيرون. اوضاع بهمين صورت مي‌گذشت و من به يك برده تمام عيار تبديل شدم بعد از روز بهم اجازه داد كه تهموده غذاشو بخورم اونارو روي زمين مي‌ريخت و من مثل يه سگ غذا ميخوردم اما اكثرا به جاي توالت تو دهن من ميشاشيد و دو سه بار بيشتر من واردار نكرد تا مدفوعشو بخورم. من لحظه شماري ميكردم تا هر چه زودتر داداشم از سفر برگرده تا اينكه برگشت و آمد دنبالم وقتي داداشم آمد خانه شهلا من مشغول تميز كردن حمام بودم بعد از خوش و بش داداشم با شهلا به حمام آمد و من كه در آن حال ديد بسيار تعجب كرد چون من در خانه خودمان دست به سياه و سفيد نمي‌زدم تا داداشم ديدم بلند شدم به طرف او برم كه داداشم گفت كارتو انجام من كه از اين حرف داداشم شوكه شدم برگشتم سر كارم و داداشم باتفاق شهلا به پذيرايي برگشتند و شروع به صحبت كردند و من فقط خنده‌هاي بلند داداشم را مي‌شنيدم. پس از اينكه كارم تمام شد به پيش آنها رفتم و رو به شهلا گفتم خانم كارم تمام شد و سرم رو پايين انداختم شهلا گفت داداشت از راه رسيده و خيلي خسته است كفشاشو در بيار و پاهاشو يه ماساژي بده تا خستگيش در بياد من كه شرمنده شده بوده چاره‌اي جز اطاعت نداشتم پس جلوي داداشم زانو زدم و اومدم كفشهاي او را در بيارم كه صداي شهلا منو به خودم آورد سرم بالا آوردم كشيده محكمي از شهلا خوردم بعد گفت نوكر همانطور كه پاهاي منو پرستش مي‌كني از شدت شرم سرخ شدم. دوباره روي پاهاي داداشم خم شدم كفشهايش را بوسيدم و با احترام آنها را در آوردم هر كدام از آنها را بو كرده و كنار گذاشتم بعد پاهاي داداشم را روي صورتم گرفتم شروع به بو كشيدن كردم واي عجب بوي عرقي مي‌داد بعد جورابها را درآوردم آنها را بوئيدم و كنار گذاشتم و شروع به بوسيدن و ليسيدن و ساك زدن پاهاي داداشم كردم و اينكار حدود 45 دقيقه بطول انجاميد در اين ميان داداشم در پوست خود نمي‌گنجيد بعد با دستور داداشم مشغول ليسيدن كفشهاي او شدم و داداشم و شهلا در حال صحبت بودند كه ناگهان داداشم بلند شد شهلا گفت كجا گفت مي‌خوام برم توالت. شهلا گفت زحمت نكش با اشاره به من گفت توالت شخصي در خدمت شماست من كه از ناباوري چشمام گرد شده بود سرم پائين انداختم. داداشم گفت شوخي مي‌كني شهلا در حالي كه از اتاق خارج مي‌شد رو به من گفت نوكر به آقا سرويس بده. بعد از رفتن شهلا داداشم بلند شد و شلوارش رو  پایین کشید و شورتشو درآورد من در حالي كه بهت زده نگاه ميكردم گفتم داداشی خواهش مي‌كنم شما كه نمي‌خوا…  كه سيلي زد تو گوشم و گفت خفشو نوكر و دهنتو باز كن نگران نباش تو قبلا هم شاش منو تو چائي‌هايي كه بهت مي‌دادم خوردي. درحاليكه با اين حرف داداشم از تعجب داشتم شاخ در مي‌آوردم مزه شور ادرار داغ اون را تو دهنم احساس كردم به اندازه دو ليوان تو دهنم شاشيد و سپس محل شاش را با دسمال كاغذي تميز كرد اونو تو دهن من گذاشت. داداشم گفت هميشه دوست داشتم تو دهنت بشاشم و رو صورتت برينم خيلي از اين بابت خوشحالم ازاين بهتر نمي‌شه. پس از دقايقي ما از خانه شهلا اولين ميسترسم خارج و به طرف خانه‌مان رفتيم.
بعد از اينكه به خانه رسيديم داداشم منو به اتاقش خواست و گفت از اين به بعد من ارباب تو هستم و تو در نقش برده من ظاهر خواهي شد در اين لحظه اومدم دهنمو به اعتراض باز كنم كه داداشم قبل از اون سيلي به گوشم زد گفت وقتي من حرف ميزنم فقط گوش كن دفعه بعد حتما تنبيه مي‌شي. بعد به من گفت به اتاقم برم و از اين به بعد آماده دستورات او باشم و بدون چون و چرا آنها را اجرا كنم. من كه كاملا از عاقبتي كه در انتظارم بود بيمناك بودم گيج و حيران به اتاقم رفتم. صبح ساعت 8 صبح بود كه صداي داداشم را شنديم كه منو صدا ميكنه رفتم در اتاقش با پس از در زدن وارد شدم. او گفت كه در مقابلش زانو بزنم و پاهاشو ببوسم بعد هم گفت كه اين كارو بايد هر روز صبح و هر شب قبل از خواب و هر زماني كه داداشم خواست از خانه خارج شود يا به خانه وارد شود انجام دهم. من اطاعت كردم بعد دستور داد كه دهنمو باز و چشمامو ببندم منم اين كارو كردم بعد از چند ثانيه مايع ترشو و گرمي را در دهنم احساس كردم بله داداشم داشت تو دهنه من ميشاشيد پس از آن به من دستور داد كه براش صبحانه آماده كنم.. من به آشپزخانه رفتم و صبحانه را آماده كردم. داداشم به آشپزخانه اومد و مشغول خوردن صبحانه شد و منم داشتم به اون نگاه ميكردم كه به من گفت از اين به بعد وقتي من غذا مي‌خورم برو زير پاهاي من قرار بگير و اگر من بخوام همون زير بهت غذا ميدم وگرنه اجازه خوردن هيچ چيزي رو بدون اجازه من نداري. بعد دستور داد به زير ميز برم منم اطاعت كردم و داداشم پاهاشو گذاشت رو صورتم بعد از اينكه سير شد يك تكه تخمه مرغ به زير ميز انداخت  و پس از اينكه با پاهاش اونو له كرد به من گفت كه بخورمش. بعد به من دستور كه ميز جمع كنم و به تميز كردن منزل بپردازم. در حين انجام كارهاي خونه بودم كه خسته شدم و بدون اجازه روي كاناپه دراز كشيده بودم كه رفتم تو چرت ناگهان با يه ضربه به پهلوم خورد بلند شدم ديدم داداشم بالاي سرم عصباني ايستاده و گفت كي به تو اجازه خوابيدن داد من شروع كردم به معذرت خواهي ولي اون گفت كه بايد تنبيه بشي تا يادت نره بدون اجازه كاري رو انجام بدي بعد به من گفت به دنبالش به اتاقش برم منم رفتم اون گفت لباسامو در بيارم منم همه لباسامو بجز شرتمو درآوردم داداشم جلو اومد كشيده‌اي تو گوشم زد و گفت وقتي ميگم لباساتو دربيار بايد همشو دربياري. من شورتمو درآوردم ولي از خجالت سرخ شده بودم. داداشم گفت ميخوام تنبيه خارجي بكنمت بعد نشت لبه تخت و به من گفت كه روي رونهاش دمر بخوابم منم اين كارو كردم. كيرش درست بين رون¬هام اون قرار گرفت بعد داداشم شروع كرد با دست به در كونم زدن اولش خوب بود ولي كم كم دردش زياد شد و بعد از 15 دقيقه يه لنگه دمپايي خودشو در آورد و با اون مي‌زد در كونم پس از 10 دقيقه طاقتم از دست دادم و شروع با التماس كردم ولي داداشم مي‌خنديد و از رنج من لذت مي‌برد اشك از چشمام بي‌اختيار جاري شد چند دقيقه بعد زدن منو متوقف كرد و بهم دستور داد تا لباسامو بپوشم بعد بهم گوش زد كرد كه دفعه‌هاي بعد تنبيه‌ها شديدتر خواهد بود همچنين گفت پس از هر تنبيه بايد از او تشكر كنم و پاهاشو ببوسم لذا من زانو زدم پاهاي زيباي داداشمو بوسيدم و با دستور او از اتاق خارج شدم. اوضاع به همين صورت مي‌گذشت و من هر چه بيشتر به زندگي جديدم عادت مي‌كردم البته بعضي اوقات  شهلا هم به ما سري ميزد و از اينكه ميديد توانسته منو به يه برده تبديل كنه لذت مي‌برد اما تا دو ماه اول اين موضوع فقط بين ما سه نفر بود و جلوي ديگران روابط من و داداشم عادي بود تا اينكه يك روز يكي از دوستان خوانوادگیمون بنام اختر خانوم به خانه ما آمد .  اختر خانوم تقريبا 40 ساله بود سبزه رو و داراي قد هيكل خوبي نسبت به سنش بود شوهر اختر خانم راننده بود كه چند سال پيش در يك حادثه فوت كرد و از آن بعد او با تنها دخترش سارا زندگي ميكرد. من به گفته داداشم مشغول آماده كردن چايي بودم و داداشم با اختر خانوم مشغول صحبت كردن بود البته منم صداي آنها را مي‌شنيدم اختر دائم از بدرفتاري سارا صحبت مي‌كرد و مي‌گفت از موقعي كه پدر سارا مرده رفتار اون خيلي بد شده و اصلا به حرف من گوش نميده داداشم گفت يعني تو از پس يه دختره 14 ساله برنمياي؟ اختر گفت زورم بهش نميرسه.داداشم گفت اين چه حرفي كه ميزني. در همين موقع من با سيني چاي وارد شدم و شروع به تعارف چاي كردم اختر خانوم كه متعجب مانده بود چون هيچ وقت منو به اين صورت نديده بود چاي رو برداشت و من با اجازه داداشم از پذيرايي خارج شدم و به آشپزخانه رفتم. اختر از داداشم پرسيد سمانه چقدر تغيير كرده اون هيچوقت كار نمي‌كرد؟ داداشم گفت بهش ياد دادم. اختر گفت چطور؟داداشم گفت قصه‌اش دراز ولي با اصرار او شروع به تعريف كردن داستان بردگي من كرد. اختر كه باورش نمي‌شد گفت يعني الان سمانه مثل يه برده بتو خدمت مي‌كنه داداشم گفت مي‌خواي ببيني؟ اختر گفت حتما. بعد داداشم منو صدا كرد من به پذيرايي رفتم بعد او براي اولين بار جلوي يه شخص ديگه به من دستور داد جلوش زانو بزنم و پاهاشو ببوسم من كه بسيار شرمنده شده بودم چاره ديگري نداشتم پس همون كارو كردم. اختر از تعجب مات مانده بود و مي‌پرسيد يعني ميشه سارا هم از من اطاعت كنه؟ داداشم گفت راحتر از اوني كه فكرشو كني ولي بهتر ايكارو يكي كه در اين كار مهارت داره انجام بده. بلافاصله اختر به داداشم گفت تو اين كارو برام مي‌كني؟داداشم با مكث گفت اگه اختيار تام به من بدي آره. بعد اختر گفت تو مختاری كه هر كاري بكني و شروع به تشكر از داداشم كرد. بعد داداشم گفت ميخواي مزه داشتن يه برده را بچشي؟ اختر گفت خيلي دوست دارم. داداشم به من دستور داد كه پاهاي اختر رو ببوسم من يواش به سمت پاهاي اختر رفتم و شروع به بوسيدن كردم اختر كه خيلي خوشش اومده بود بي‌اختيار مي‌خنديد و كيف مي‌كرد بعد از چند دقيقه من به دستور داداشم از پذيرايي خارج شدم ولي شنيدم كه قرار شد اختر به بهانه رفتن به مسافرت چند روزي سارا رو به خانه ما بفرسته. بعد از چند ساعت اختر از خانه ما رفت. پس از سه روز اختر با سارا به خانه ما آمد و سارا رو دست داداشم سپرد و رفت من كه پيشاپيش دلم براي سارا مي‌سوخت مي دونستم چه بلايي قرار سرش بياد. بعد از چند ساعت داداشم سارا رو خواست و كارهايي كه بايد در خانه ما انجام مي‌داد رو بهش گفت. سارا خنديد و گفت من تو خونه خودمون هم كار نمي‌كنم چه برسه به اينجا من اومدم اينجا مهموني. داداشم كه از حاضر جوابي سارا عصباني شده بود به طرفش رفت و سيلي محكمي تو گوشش زد و گفت اينجا خبري از مهموني نيست تو اومدي اينجا كه ياد بگيري چطور به ارباب آيندت خدمت كني حالا يا با زبون خوش هرچي گفت اطاعت مي‌كني و گرنه من مي‌دونم چطور وادار به اطاعتت كنم. سارا كه از سيلي داداشم اشك تو چشماش جمع شده بود گفت اين حرفا چيه كه شما ميزنيد كدوم ارباب؟ داداشم گفت بعدا مي‌فهمي فعلا براي شروع جلوي من زانو بزن و كفشامو بوس كن. سارا كه باورش نمي‌شد مثل خود من دفعه اول تمرد كرد داداشم سيلي ديگه زد ولي سارا همچنان بهت زده بود. داداشم موهاي سارا رو كشيد و به اتاقش برد. از صداي كه از اتاق مي‌اومد فهميدم كه داره در كونش مي‌زنه ولي سارا به داداشم بد و بيرا مي‌گفت تا اينكه داداشم منو صدا كرد تا بهش كمك كنم دستو و پاهاي سارا رو به چهار طرف تخت ببنديم. اينكارو با تقلاي سارا كرديم بعد براي جلوگيري از سرو و صدا داداشم يكي از جوراباشو از پاش درآورد و تو دهن سارا چپوند و سپس دهنشو چسب زد. بعد تركه‌اي كه با اون منو مي‌زد برداشت اوفتاد بجون سارا بعد از 10 دقيقه سارا از درد بي‌هوش شد و داداشم به من گفت بازش كنم سارا اونقدر گريه كرده بود كه زير سرش كاملا خيس بود.بعد از اينكه دهنشو باز كردن ديدم از شدت درد جوراب داداشمو جويده بود. پشت سارا ورم كرده بود و خون مردگي ايجاد شده بود. من كمكش كردم بحال بياد و بعد بايد به دستور داداشم اونو به پذيرايي مي‌بردم قبل از اينكه اونو پيش داداشم ببرم بهش گفتم كه هيچ چاره جز اطاعت كردن نداره وگرنه وضعش از اين بدتر ميشه. بهش گفتم كه منم اول سركشي كردم ولي در آخر مجبور به اطاعت شدم. سارا رو به پذيرايي بردم اون جلوي داداشم بسختي ايستاده بود بعد يواش بهش گفتم كه زانو بزنه و پاهاشو ماچ كنه اونم بعد از چند لحظه و با چشم غره داداشم اينكارو كرد در حاليكه مشغول بوسيدن پاهاي داداشم بود داداشم گفت خوبه مثل اينكه قصد داري سربراه بشي ديدي كه عاقبت نافرماني چيه؟ پس سعي كن از اين به بعد بدون چون و چرا فقط دستورات رو انجام بدي. بعد بهش دستور داد كه كف كفشو بعد پاهاشو ليس بزنه و به منم گفت كه به كارهاي ديگه برسم. من رفتم و پس از 30 دقيقه كه برگشتم تا به داداشم گزارش كارها رو بدم ديدم كه سارا هنوز در حال ليسيدن پاهاي داداشم است و كاملا رام بنظر مي‌اومد. يك هفته گذشت و داداشم در اين مدت بيشتر مشغول تعليم سارا بود و من در اختيار خودم بودم در اين مدت سارا همچنان گاهي نافرماني مي‌كرد و هنوز موقعيت تازه‌اش را بعنوان يك برده قبول نكرده بود و من شاهد تنبيهات توامي بودم كه داداشم در مورد سارا انجام مي‌‌داد تا اينكه چند روز بعد اختر خانم بحساب خودش از سفر برگشت و به خانه ما آمد. پس از احوالپرسي با داداشم از وضعيت سارا سوال كرد. داداشم گفت خوردت بايد ببيني بعد سارا رو صدا كرد اون آمد ولي تا مادرشو ديد بي‌خبر از همه جا خودش تو بقل اختر رها كرد داداشم كه بسيار عصباني شده بود سر سارا فرياد كشيد ولي اون از خود بي خود شده بود و داشت گريه مي‌كرد. اختر خانم هم نمي‌دونست چيكار بايد بكنه بعد داداشم بلند شد موهاي سارا رو گرفت از بغل اختر جداش كرد بدون اينكه چيزي بگه دو تا سيلي آبدار تو گوشش زد و گفت كي بهت اجازه اينكارو داد سارا كه همچنان گريه مي‌كرد بي‌توجه به داداشم از اختر خانوم كمك مي‌خواست كه داداشم ديگه از كوره در رفت و سارا رو كتك زنان به انباري برد اختر خواست دنبال داداشم بره كه بهش گفت همينجا بمون و بعد رو به من گفت به خانم سرويس بده. بعد از چند لحظه صداي ناله‌هاي سارا بلند شد و سپس قطع شد كه معلوم بود داداشم در دهنشو بسته من جاي سارا تنم داشت مي‌لرزيد چون مي‌دونستم چه بلائي داره سرش مي‌ياد من تو همين فكر بودم كه اختر گفت هو نوكر نشنيدي داداشت گفت بمن سرويس بدي؟ من خودم جمع كردم جلوي اختر رفتم گفتم در خدمت شما هستم خانم . اختر كه به خودش باد كرده بود گفت من خيلي راه رفتم پاهام درد گرفته كفشامو دربيار و من اينكارو كردم. اون دستور داد كه پاهاشو ببوسم واي عجب بوي وحشتناكي داشت ولي از ترس داداشم جرات نافرماني نداشتم پاهاشو بوسيدم بعد هم شروع ليسيدن آنها كردم حول و حوش 20 دقيقه مشغول اينكار بودم. در واقع با آب دهنم پاهاشو شستم تا اينكه داداشم ظاهر شد و اختر بمن گفت كافيه داداشم دستور داد براش آب بيارم. داداشم حسابي عرق كرده بود و همچنان عصباني بود من براش آب آوردم و بعد جلوش زانو زدم شروع به بوسيدن پاهاش كردم. اختر از داداشم پرسيد مگه سارا رو تربيت نكرده بودي داداشم گفت اون هنوز كمي مقاومت مي‌كرد كه با آمدن زود از موعد تو اين موضوع بيشتر شد ولي من رامش مي‌كنم. اختر گفت منكه از تنهائي خسته شدم كاش تا حالا سارا رام شده بود. داداشم گفت عجله نكن اگه مي‌خواي فعلا تو سمانه ببر تا در خدمت تو باشه و با اون تمرين كني تا سارا رو به يه برده مطيع تبديل كنم. اختر گفت عاليه بهتر از اين نمي‌شه اصلا بچه من نوكر تو باشه و خواهر تو هم برده من بهتر هم هست. بعد از چند ساعت كه داداشم با اختر تنها بود منو صدا كرد و بهم گفت از حالا تا وقتي كه لازم باشه تو در اختيار اختر خانم هستي و به ايشان خدمت خواهي كرد بعد دستور داد كه برم و حاضر بشم. بعد از اينكه حاضر شدم بهمراه اختر به خونش رفتم . اون خونه يه خونه قديمي يه طبقه متوسط بود كه داراي زير زمين هم بود. بعد از اينكه به خونه رسيديم اختر ((از اينجا به بعد بهش خانم مي‌گم)) به من گفت وسايلمو بزارم تو زير زمين و تمام لباسامو بغير از شورتم دربيارم من بهت زده بهش نگاه مي‌كردم كه ناگهان سيلي تو گوشم زد گفت مگه كري من اطاعت كردم ولي از اينكه لخت جلوي خانم برم خجالت مي‌كشيدم . بالاخره با صداي خانم جلوش حاضر شدم اون گفت اينجا نياز به لباس و اتاق جدا نداري چونكه بايد در تمام 24 ساعت در خدمت من باشي.
بعد گفت زانو بزنم و دهنمو باز كنم من اطاعت كردم بعد شلوار و شورتشو در آورد و شاشيد تو دهنم. بعد كف حياط رید بعد گفت تا با زبونم در كونشو تميز كنم من كه شوكه شده بودم چند لحظه صبر كردم كه ناگهان با لگد زد تو شكمم من كه رو زمين ولو شدم و خانوم هم شروع كرد با لگد منو زدن من كه از درد بخودم مي‌پيچيدم و التماس مي‌كردم ولي اون همچنان مي‌زد تا اينكه خورد با دستام يه پاي خانوم گرفتم و شروع به بوسيدن اون كردم. چند ضربه ديگه بهم زد و ولم كرد من بلافاصله بلند شدم و كون خانوم ليس زدم. خانوم با صداي تحكم آميزي گفت من بهيچ عنوان تحمل نافرماني و تعلل در انجام دستوراتمو ندارم اين دفعه بخشيدمت ولي دفعه ديگه به اين راحتي خلاص نمي‌شي. اونوقت حولم داد عقب و پا شو گذاشت روي سرم و صورتمو با زور فشار داد تو انها بطوريكه تمام صورتم کثیف شد بعد دستور داد كه کثافتش را بخورم و با صداي بلند مي‌گفت تا حالا غذا به اين خوشمزگي خوردي و ادامه داد كه من آشپز خوبي هستم از اين به بعد از غذاهاي خوشمزه زياد بهت ميدم تا بخوري. پس از اينكه تمام کثافتش رو خوردم و زمين ليس زدم بهم دستور داد برم خودمو تميز كنم. من همينطور كه خودم تميز ميكردم آرزو ميكردم زودتر به پيش داداشم برگردم هيچ وقت فكر نمي‌كردم كه اختر خانوم ايقدر خشن باشه. تو اين فكرا بودم كه خانوم منو صدا كرد سريع رفتم پيشش و جلوش زانو زدم گفت ليست كارهايي كه بايد انجام بدي روي ميز من ميخوام استراحت كنم و تو به كارهاي خونه برس واي بحالت اگه كارها رو درست انجام ندي. حدود دو هفته از بردگي من براي اختر خانوم گذشت و با تمام سختي‌ها تحمل مي‌كردم. اختر خانوم به هر بهانه‌اي با مشت و لگد و يا شلاق به جون من مي‌افتاد و سياه و كبودم مي‌كرد ولي از همه بدتر اين بود كه خانوم ديگه توالت رفتن رو فراموش كرده بود و از من بعنوان توالت شخصي استفاده مي‌كرد. بعضي وقتها از من برا ارضاع شدنش هم استفاده مي‌كرد و دستور مي‌داد تا آلتش را آنقدر ليس بزنم تا ارضا بشه البته منم زیاد بدم نمی¬یومد از کیر داداشم که هر شب می¬کرد تو کونم بهتر بود . دستور مي‌داد شورتمو دربيارم بعد با نوک کفشش می کرد تو کسم . اوضاع بر همين منوال مي‌گذشت تا اينكه پس از 3 هفته براي اولين بار از اون خانه لعنتي بهمراه خانوم خارج شديم و به سمت خانه خودمون راه افتاديم . وقتي به اونجا رسيديم در كه باز شد سارا كنار در زانو زده بود و سرش پايين بود تا اختر خانوم وارد شد بدون هيچ حرفي روي زانو جلو آمد كفشهاي اختر خانوم را بوسيد و پس از اجازه آنها را از پاي خانوم درآورد. هر كدام از پاها را با احترام بوسيد و يك جفت دمپايي كه به همين منظور آنجا بود پاي خانوم كرد و مجددا پاها رو بوسيد و با سر پايين از جلوي پاي او كنار رفت. نمي دونم چه بلايي سر سارا آمده بود ولي او كاملا مطيع بنظر مي‌آمد و اختر خانوم از اين موضوع خوشحال بود. چيزي كه در ظاهر مشخص بود موهاي سارا بود كه بسيار كوتاه شده بود ( نمره 8 ) و شمايل او مثل پسرها شده بود. خانوم به حال وارد شد و من هم بدنبالش چهار دستو پا مي‌رفتم تا اينكه صداي داداشمو شنيدم كه با خانوم شروع به احوالپرسي شد و بعد از اختر خانوم در مورد من پرسيد او اظهار رضايت كرد سپس رو به من كرد حالمو پرسيد من سريع جلو رفتم و شروع به بوسيدن پاهاي داداشم كردم اما داداشم گفت كه تو هنوز در اختيار اختر خانوم هستي و چرا از اربابت براي بوسيدن پاي من اجازه نگرفتي؟ در اين موقع اختر خانوم دخالت كرد و گفت اشكالي نداره و رو به من گفت به كارت ادامه بده. بعد من دوباره مشغول بوسيدن پاي داداشم شدم كه صحبتهاي آنها را مي‌شنيدم. اختر خانوم از سارا سوال كرد كه داداشم گفت كاملا رام شده. اختر خانوم سوال كرد كه يعني بعنوان توالت هم سرويس مي‌ده داداشم گفت از اون بيشتر . اختر خانوم پرسيد يعني چه داداشم گفت اون تو موقع پريود هم به تو سرويس می¬ده. اختر خانوم گفت جدي مي‌گي! داداشم گفت مي‌توني امتحان كني. اختر خانوم گفت از اين بهتر نمي‌شه. بعد گفت ميشه الان ازش استفاده كنم داداشم گفت حتما و بعد سارا رو صدا كرد اون بلافاصله جلوي داداشم حاضر شد و هر دو پاي او را بوسيد و آماده انجام دستورات شد بعد داداشم دستور داد كه برو و ظرف غذا تو بيار وقت غذا خوردنت. من با تعجب داشتم نگاه مي‌كردم كه سارا سريع از حال خارج شد و پس از چند ثانيه برگشت در حالي كه تو دستش يه بشقاب و يه ليوان با قاشق و چنگال بود بعد جلوي اختر خانوم زانو زد و منتظر شد. اختر خانوم كه تعجب كرده بود با صداي داداشم به خودش اومد. داداشم گفت شروع كن سپس اختر خانوم لباس زيرشو درآورد بعد سارا ليوانشو جلوي آلت خانوم گرفت و بعد از چند لحظه اختر خانوم شروع به شاشيدن كرد تا اينكه ليوان تقريبا پر شد بعد سارا ليوان رو كناري گذاشت و با زبون آلت اختر خانوم را  پاك كرد و بعد بشقاب رو زير كون او گذاشت. من و اختر خانوم هر دو متعجب شده بوديم ولي خانوم در عين حال تو پوست خودش هم نمي‌گنجيد. اختر خانوم تو بشقاب حسابي مدفوع کرد و بلند شد دوباره سارا خودشو به سوراخ كون او رسوند با زبونش او ناحيه رو كاملا تميز كرد بعد داداشم به اختر خانوم گفت حالا راحت كنار بشين و غذا خوردن اين برده رو نگاه كن اون هم اينكارو كرد. سارا با قاشق و چنگال مشغول خوردن شد و این كار رو با ولع بسيار ميكرد انگار مدتهاست چيزي نخورده بود. داداشم و اختر خانوم از ديدن اين صحنه غرق شادي و خنده بودند و من متاسف براي سرنوشت خودم و سارا. پس از اينكه تمام انها رو خورد ته بشقابو ليسيد و بعد شاش خانوم رو بعنوان نوشيدني پس از غذا خورد و بعد براي تشكر از اختر خانوم مثل سگ سرش به پاهاي او ماليد و بعد با دستور داداشم وسايلو برداشت و از حال خارج شد. اختر خانوم شروع به تشكر از داداشم كرد و بعد داداشم رو به من كرد گفت نارحت نباش فكر تو رو هم كردم كه گشنه نموني بعد من هم مثل سارا شاش و ان داداشم خوردم با اين تفاوت كه داداشم اجازه نداد كونش ليس بزنم بلكه اون محل رو با دسمال تميز كرد و من اون دسمال رو خوردم. بعد به من دستور داد كه اونجا رو ترك كنم و برم خودمو تميز كنم. من به حمام رفتم و دستو صورتمو شستم و بعد به اتاقم رفتم سارو رو ديدم كه انجا بود. اشك از چشماش جاري بود بهش گفتم چه بلايي سرت اومده اون هيچي نگفت فقط لبسشو در آورد چيزي كه ديده مي‌شد باور كردني نبود روي پشت سارا اثرات شلاقهاي متوالي مشاهده مي‌شد و من درد حاصل از اونها رو مي‌دونستم وحتي اثرات شلاق روي سينه هاي سارا نيز بود در همين لحظه ناگهان در اتاق باز شد و داداشم و اختر خانوم وارد شدن من سريع زانو زدم و سارا كه از ترس زبونش بند اومده بود خواست لباسشو تنش كنه كه داداشم جلوش گرفت.
داداشم سارا رو با لگد به پشت حول داد و در حاليكه يك پاش روي سينه سارا بود پرسيد كي به تو اجازه داد كه لباستو در بياري؟ سارا كه ترسيده بود فقط التماس مي‌كرد كه داداشم ببخشش. داداشم با پا زد تو دهنش و گفت خفه شو بلند شو برو تو زير زمين تا بيام خدمتت برسم سارا با شنيدن اين حرف به لرزه افتاد و شروع به بوسيدن پاهاي داداشم كرد ولي با تشر داداشم بلند شد و رفت پائين. بعد رو به اختر خانم كرد و گفت فكر مي‌كنم  برده تو هم نياز به تنبيه داشته باشه و اختر خانم هم با خنده حرف داداشم و تائيد كرد و به من دستور داد كه به زير زمين برم من هم اطاعت كردم. وقتي به زير زمين رفتم سارا رو ديدم كه يه گوشه نشته بود و آروم گريه مي‌كرد ناخود آگاه ياد چند ماه پيش افتادم كه به همين سارا كسي نمي‌تونست بگه بالاي چشمت ابروست ولي امروز بجائي رسيده كه غذاش فضولات اربابش. تو همين فكرا بودم كه اربابهاي ما وارد شدند هر دوي ما جلويشان زانو زديم داداشم موهاي سارا رو گرفت و اون رو به سمت تخته كه گوشه زيرزمين براي شلاق زدن بود كشاند و لباس سارا رو در آورد و اون را به آن بست. بعد اختر خانوم  به من دستور داد لباسامو در بيارم و بعد دستاي منو به قلابي كه در طرف ديگر زيرزمين بود محكم كرد بعد شورتمو در آورد من كه از خجالت سرخ شده بودم شروع به التماس كردم ولي او توجه‌اي نداشت سپس پاهاي منو از هم باز كردو هر كدوم رو به قلابهائي كه در طرفين زمين بود بست. داداشم شروع به شلاق زدن سارا كرد و صداي اون بلند شد از اين طرف نيز اختر خانم با تمام قدرت منو تازيانه مي‌زد حدود 30 ضربه كه زدند هر دو به كارشان رو متوقف كردند و به سمت هم رفتند و شروع به صحبت كردند داداشم گفت امروز مي‌خوام به شيوه گذشتگان برده رو شكنجه كنم تا براي هميشه نتيجه نافرماني يادش بمونه. اختر خانم با تعجب گفت چه كار مي‌خواي بكني داداشم با صداي تحكم آميزي گفت مي‌خوام داغش كنم. با شنيدن اين حرف چشماي من گرد شد و صداي ناله سارا بلند شد. داداشم يه پكنيكي كه در آنجا بود روشن كرد و از توي كمد يك سيخ برداشت و روي شعله گاز گذاشت بعد از چند لحظه سيخ سرخ شد و داداشم اونو با يه دستگيره برداشت رو به اخترخانم گفت حالا خوب نگاه كن بعد به طرف سارا رفت سيخ نزديك سارا گرفت گفت حالا مي‌فهمي كه نافرماني از سرورت چه مزه‌اي داره و ناگهان سيخ رو به روي سينه سمت چپ سارا چسبوند و صداي جيغ سارا بلند شد از درد بيهوش شد صداي خنده داداشم بلند  شد به اختر خانم گفت تو مي‌خواي با برده چكار كني. اختر خانم كه از اين كار داداشم شوكه شده بود به خودش اومد و گفت فعلا مي‌خوام سینه¬های بردمو با پاهاي زيبام كمي نوازش كنم داداشم لبخندي زد و روي صندلي موجود نشست بعد اختر خانم طرف من اومد طناب دستم رو شل کرد و من به زانو شدم يه كمي با دست سینه¬های منو ماليد بعد شروع به فشار دادن آنها كرد بعد كمي عقب رفت و با پا ضربه محكمي به من زد بطوري كه از درد نعره زدم ولي اون همچنان با لگد به سینه¬های من مي‌زد تا اينكه بيهوش شدم. يك دفعه احساس سردي كردم بحال كه اومدم فهميدم كه با سطل روي من آب ريختند نمي‌دونم كه چقدر بيهوش بودم. دقت كردم ديدم كه صداي ناله سارا مياد ديدم كه سيخ دست اخترخانم و سارا هم داشت به مادرش التماس مي‌كرد ولي اختر خانم با بي‌رحمي تمام سينه سمت راست سارا رو داغ كرد و سارا دوباره از حال رفت بعد مقدار آب روي سارا ريختند تا بحال اومد بعد داداشم با كمك اختر خانم اونو باز كردند روي زمين خواباندند داداشم گفت حالا ميدوني وقت چيه اختر خانم گفت نه. داداشم گفت وقتش كه روي اين برده كثيف راه بريم تا مزه شلاقها و داغها رو بهتر بچشه بعد با هم شروع به خنديدن كردند سارا كه ديگه ناي فرياد كشيدن نداشت فقط گريه مي‌كرد. اختر خانم مشغول لگدمال كردن سارا شد و داداشم به سمت من اومد بدون حرفي شروع به در آوردن کیرش شد و گذاشت دهنم از دیدن شکنجه سارا حسابی تحریک شده بود و اختر خانم همچنان داشت با پاهاش سينه‌هاي سارا و روي جاي داغهاشو فشار مي‌داد و اينكار با لذت تمام مي‌كرد انگار داشت عوض يك عمر سركشي سارا رو سرش خالي مي‌كرد. داداشم به اختر خانم گفت موافقي مزه داغ رو به سمانه هم بچشونيم اختر خانم با سر تائيد كرد و گفت بهتر اينكارو با سيگار بكنيم داداشم از اين حرف استقبال كردو يه سيگار از اختر خانم گرفت روشن كرد بعد گفت حالا كجارو بسوزونيم اختر خانم گفت روي آلتشو داداشم خنديد و گفت خيلي فكر خوبي بعد به طرف من اومد من شروع به التماس كردم ولي با سيلي از سوي داداشم مواجه شدم بعد آتش سيگارو روي لبه¬های کسم گذاشت و من نعره ميزدم و آندو مي‌خنديدند بعد يكبار ديگه اينكارو اخترخانم كرد و من از حال رفتم. دوباره روي من آب ريختند تا بهوش آمدم بعد منم باز كردند و روي زمين قرار دادند مثل سارا داداشم شروع به لگدمال كردن من كرد و اخترخانم نيز كه روي سارا ايستاده بود با يك تركه داشت روي كس سارا ميزد بعد از چند دقيقه آنها تصميم به اتمام تنبيه ما گرفتند. و داداشم کیرشو کرد دهن سارا تا آبش اونجا بیاد بعد داداشم رو به سارا گفت اگه بار ديگه نافرماني كني يا بدون اجازه كاري انجام بدي ايندفعه كستو داغ مي‌كنم و سپس اخترخانم مشابه اين حكم رو در مورد کس من گفت و مارو به حال خود رها كردند.

About these ads

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: